روزی دو قورباغه در مسیر خودشون به ته چاه عمیقی که در زیر شاخه و برگ ها پنهان بود سقوط کردند.

دوستانشون دور چاه حلقه زده بودند و هر کدوم نظری می دادند.

یکی می گفت:از ته چاه به این عمیقی هرگز بیرون نمی آیید!

دومی می گفت:خیلی بعید ه که بتوانید بدون اینکه دوباره بیفتید به دیواره ی به این بلندی چنگ بزنید و بیرون بیایید.

با این وجود هر کدوم از دو قورباغه خودشون رو به دیواره های چاه می زدند و سعی

 می کردند خودشون رو نجات بدهند.

قورباغه ی اول بعد از چند بار تلاش برای بالا کشیدن خودش و دوباره سقوط کردن، به این نتیجه رسید که دوستانش راست می گویند،شکست رو پذیرفت و آرام  بی جان و ناامید به ته چاه افتاد.

اما قورباغه ی دوم،علی رغم همه ی این حرف ها به تلاش خودش ادامه داد و خودش رو به دیواره های چاه زد ،افتاد و باز بلند شد.اونقدر تلاش کرد تا بالاخره موفق شد به لبه ی چاه برسد و خودش رو نجات بدهد.

دوستانش با شگفتی از او پرسیدند: چه کاری باعث شد موفق بشه که قورباغه ی دیگه اون رو انجام نداده بود؟

اما او صدای اونها رو نمی شنید.

قورباغه ی دوم ناشنوا بود.