داستان پندآموز 7
روزی دو قورباغه در مسیر خودشون به ته چاه عمیقی که در زیر شاخه و برگ ها پنهان بود سقوط کردند.
دوستانشون دور چاه حلقه زده بودند و هر کدوم نظری می دادند.
یکی می گفت:از ته چاه به این عمیقی هرگز بیرون نمی آیید!
دومی می گفت:خیلی بعید ه که بتوانید بدون اینکه دوباره بیفتید به دیواره ی به این بلندی چنگ بزنید و بیرون بیایید.
با این وجود هر کدوم از دو قورباغه خودشون رو به دیواره های چاه می زدند و سعی
می کردند خودشون رو نجات بدهند.
قورباغه ی اول بعد از چند بار تلاش برای بالا کشیدن خودش و دوباره سقوط کردن، به این نتیجه رسید که دوستانش راست می گویند،شکست رو پذیرفت و آرام بی جان و ناامید به ته چاه افتاد.
اما قورباغه ی دوم،علی رغم همه ی این حرف ها به تلاش خودش ادامه داد و خودش رو به دیواره های چاه زد ،افتاد و باز بلند شد.اونقدر تلاش کرد تا بالاخره موفق شد به لبه ی چاه برسد و خودش رو نجات بدهد.
دوستانش با شگفتی از او پرسیدند: چه کاری باعث شد موفق بشه که قورباغه ی دیگه اون رو انجام نداده بود؟
اما او صدای اونها رو نمی شنید.
قورباغه ی دوم ناشنوا بود.