داستان یک خبر خوب برای خدا

آن روز ، مسجد از روزهای دیگر شلوغ تر بود . اذان داشت تمام می شد . مامان چون می ترسید به نماز نرسد تصمیم گرفته بود توی مسجد وضو بگیرد . آنها به وضوخانه رفتند . نازنین کوچولو که تازه وضو گرفتن را یاد گرفته بود آستین های را بالا زد و خواست وضو بگیرد . وضوخانه خلوت بود . نازنین کوچولو دستش را به طرف شیر آب برد . آن موقع بود که چشمش به یک انگشتر افتاد . انگشتر روی سنگ وضوخانه جا مانده بود . برق قشنگی داشت . وسطش یک نگین بزرگ آبی بود . از همان انگشترهایی بود که نازنین کوچولو دوست داشت . او خیلی زود انگشتر را در جیب پیراهنش گذاشت و وضو گرفت . وقتی همه مشغول نماز خواندن شدند نازنین کوچولو انگشتر را از توی جیبش درآورد و آن را توی یکی از انگشت های دست راستش کرد . خیلی قشنگ بود اما برای انگشت نازنین کوچولو کمی بزرگ بود . نازنین کوچولو با خودش گفت : اشکالی ندارد بالاخره انگشت های من هم بزرگ می شوند . در عوض حالا یک انگشتر قشنگ دارم . او با خودش فکر کرد شب توی عروسی دختر دایی مامان ، انگشتر را دستش کند و به همه نشان بدهد . اما یک دفعه یاد حرف های بی بی جان افتاد . یادش افتاد که بی بی جان گفته بود هر آدمی روی شانه هایش دو تا فرشته دارد که کارهای خوب و بد او را یادداشت می کنند و به خدا نشان می دهند . نازنین فوری به شانه هایش نگاه کرد . حالا فرشته ها توی دفترشان نوشته بودند که نازنین ، بدون اجازه ، دست به یک انگشتر زده و آن را توی انگشتش کرده است ! او بیشتر به فکر فرو رفت . دیگر انگشتر به نظرش قشنگ نمی آمد ؛ چون مال او نبود . از جایش بلند شد و به آبدارخانه که آخر سالن بود رفت . بی بی مسجد داشت برای مردم چای می ریخت . مامان گفته بود که بی بی خیلی مهربان است . او با شوهرش ، آقا عبداله ، همان جا در مسجد زندگی می کرد . نازنین کوچولو انگشتر را به بی بی داد تا صاحبش را پیدا کند . آن وقت به شانه هایش نگاه کرد وبا خودش گفت : حالا فرشته ها توی دفترشان می نویسند که من انگشتر را به صاحبش برگرداندم . وقتی آن ها این خبر خوب را به خدا بدهند ، حتماً خدا خوشحال می شود .